نامه ی پسر به پدرش(طنز)
دید رو بالشت پسرش نامه ای هست.با هزار ترس و لرز نامه رو باز میکنه.
:
پدر با ترس و اندوه فراوان برایت می نویسم.من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم.
و چون می خواستم از رویاروی تو و مادر فرار کنم مخفیانه از این شهر رفتیم.من احساس واقعی رو با اون
پیدا کردم.اون واقعا
معرک است.اما می دونستم تو اون رو نخواهی پذیرفت.به خاطر خالکوبی هاش و لباس هاشو اعتیادش
و این که سنش از من بیشتره و...
اما پدر فقط احساسات نیست. ما داریم بچه دار می شیم.
اون با همکارای قاچاقچیش برام یه تریلی خریدن که میتونم چوب قاچاق کنم.
ما یه رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی زیاد فرزند .
اون چشم من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریحوانا واقعا به کسی صدمه نمیزنه.ما اون رو براي خودمون
ميكاريم و براي تجارت با ادم هاي ديگه اي كه توي مزرعه هستن براي تمام كوكائينها اكستازيهاي كه
ميخوايم.
در ضمن دعا ميكنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه و اون درمان بشه.نترس پدر دوست دختر من
ارزشش رو داره نگران نباش پدر من ۱۵ سالمه و ميدونم چطور از خودم مراقبت كنم.
يك روز مطمئنم براي ديدنتون ميايم.اون وقت تو ميتوني نوه هاي زيادت رو بيني.
باعشق...
پسرت.
پاورقی:پدر هیچ کدوم از جزئیات بالا واقعی نیست من خونه ی دوستم هستم.فقط میخواستم یاد اوری
کنم چیز های بدتر از کارنامه ی مدرسه که روی میزمه هم وجود داره.
دوست دارم.
الانم هر وقت جام تو خونه امن بود زنگ بزن بیام.
با سلام و خسته نباشید به کاربر گرامی امیدوارم از مطالب وبلاگ خوشتون بیاد و لحظات خوبی را پشت سر بگذارید. مدیریت وبلاگ : شهاب رمضانی
